تبليغاتX
عاشقانه های من و همسرم مجید





















عاشقانه های من و همسرم مجید

دوستت دارم همین...

سلام به تو که عزیزترینی. سلام به تو که بهترینی. سلام به تو که صادقترینی. سلام به تو که مهربانترینی. سلام به تو که وفادارترینی. سلام به تو که خوبی. آره دیگه با توام.  مگه جز تو کس دیگه ای هم هست. مدتی نبودم. خودم هم نمیدونم چرا؟!!! یه مدت از همه چی سیر بودم. از دنیا، از آدم هاش، از ناسازگاری هاش، از... ولی خوب زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد. مدتی هست یه کوچولو باهاش کنار اومدم. اونم به لطف مهربونی ها و صبوری های عزیز دلم. خدایا ممنونتم. خدایا دوستت دارم.

از بعد تعطیلات عید رژیمم رو شروع کردم. این دفعه جدیش گرفتم. الان تو هفته سومم. هنوز وزن نکردم ولی احساس میکنم کلی سایز کم کردم. توکل به خدا.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:58 توسط فاطمه|

دوستت دارم همین...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 15:28 توسط فاطمه|

روزی مردی خواب عجیبی دید او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه می کند.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند
نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چه کار می کنید؟
فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و
دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.. پرسید: شماها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته بیکار نشسته است.. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر!

برگرفته از وبلاگ عاشقانه ها

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 14:22 توسط فاطمه|

این روزها همچین بگی نگی دلم گرفته. نمیدونم چرا؟! شاید به خاطر هوای ابری باشه! شایدم دلم واسه مامان و بابا تنگه! شایدم به خاطر برنامه رژیمم باشه! شایدم به خاطر اینه که بعد از ۶ ماه این در و اون در زدن هنوز کار مناسبی پیدا نکردم. نمیدونم فقط اینو میدونم که دلم گرفته. تا وقتی مجید عزیزم خونه هست همه چی خوبه ولی همین که میره سر کار در و دیوار خونه زندونه واسم. خدا جون خدای خوب و مهربون کمکم کن.

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 16:27 توسط فاطمه|

تولد تولد تولدم مبارک

مبارک مبارک تولدم مبارک

امروز ۷ بهمنه و من ۲۸ ساله شدم.

راستی راستی بزرگ شدما. دیشب با مجید عزیزم  شام رفتیم بیرون و به عنوان کادو واسم دو تا لباس خرید. راستش تو این اوضاع بی پولی و با قسط و وامهایی که داره اصلا ازش توقعی نداشتم ولی حس کردم دلش میخواد واسم یه چیزی بگیره. پارسال که اولین تولد بعد نامزدیمون بود واسم گردنبند طلای "فاطمه" گرفت. حتما خودشم میدونه که بهترین کادو واسه من وجود نازنین خودشه و لحظه های قشنگی که در کنارش دارم.

هزاران هزار بار گفتم اما بازم میگم دوستت دارم مجید عزیزم

دوستت دارم ، همین...

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:19 توسط فاطمه|


آخرين مطالب
»
»
» خدایا شکرت
» دلم گرفته...
» تولد
» عشق...
»
» بیایید از زندگی لذت ببریم
» عشق ثروت موفقیت
» دوستت دارم همین...

Design By : Pichak